چند روز پيش وقتي من اين داستان را شنيدم سريعا ياد وضعيت گذشته وحال ايران افتادم آن را بدون كم وكاست برايتان نقل ميكنم فقط براي اينكه مشكلي پيش نيايداسم شخصيتها را تغيير داده ونامهايي را كه هريك متعلق به اقوام مختلف ايران است را بر انها گذاشتم به طوري كه هر شخص با توجه به نامش نماد يك قوم در كشور است . خيلي وارد جزئيات نشدم .همچنين براي اينكه مورد اتهام قرار نگيرم پايان داستان را هم حذف كردم اما شما دوستان عزيز ميتوانيد هر طور كه مايل بوديد انرا را به پايان برده ودر بخش نظرات بنويسيد
داستان به اين قرار بود
خانواده اي از 4 پسر ويك پدر تشكيل شده بود .مادر خانواده مدتها پيش ازدنيا رفته بود پدر به هر دري زد تا تجديد فراش كرده وهمسري تازه اختيار كند اما هيچ زني حاضر نبود سرپرستي اين خانواده و4 پسر را به عهده بگيرد او كارگاه كوچك منبت كاري داشت ودر كار ساخت صندلي ومبل هاي چوبي بود
اما پسر ها كه به ترتيب از بزرگ به كوچك داريوش , ايلحان , سيروان وگودرز نام داشتند ( البته سيروان وگودرز دوقلوبودند ) همگي ترك تحصيل كرده و در مغازه پدر مشغول كار شده بودند . بچه هاي سخت كوشي بودند واستعداد خوبي در كار داشتند وهمين باعث شد ميزان توليدانها بالا رفت وكارگاه را توسعه دادند انها بهترين وزيباترين مصنوعات چوبي از قبيل تخت خواب انواع صندلي وميزهاي غذا خوري و... را مي ساختند ومشتري شان زياد شده بود همه چيز خوب پيش ميرفت هرچه بچه ها بزرگتر ميشدند هواي همديگر را بيشتر داشتند انها به معناي واقعي برادر بودند .خوبي واتحاد برادران نقل محافل مردم بود هر كس ميخواست مثالي از خوبي وبرادري بزند نام انها را به زبان مي اورد. با اتحاد وپشت كاري كه داشتند كل بازار را قبضه كرده بودند. وبا درامد سرشاري كه نصيبشان ميشد يك خانه وچند قواره زمين در نقاط مختلف شهر خريدند .
وقتي داريوش به سن ازدواج رسيد پدر دختري از فاميل را براي اوانتخاب كرد وبعد از مراسم عروسي در طبقه دوم خانه پدري ساكن شدند وزندگي مشترك خود را شروع كردند.
يك روز كه پدر براي آوردن الوار گردو به شهر رفته بود در راه برگشت ودر مسير روستا ماشين انها با يك دستگاه كمباين تصادف كرد وپيرمرد وراننده همراهش در دم جان باختند
بعد از مرگ پدر داريوش ضمام همه امور را به دست گرفت به كارگاه كه مدتي بود تعطيل شده بود سروسامان داد ودوباره برادرها كار خود را شروع كردند علاوه بر خودشان يك شاگرد هم داشتند به نام افغان. داريوش با توجه به رابطه خوبي كه با برادرهايش داشت رضايت انها را جلب كرد وسند خانه وكارگاه را به نام خود زد . تا مدتي رابطه شان با هم ديگه خوب بود سفره اي باز بود وهمه برادر ها استفاده ميكردند . چند سال گذشت ودر اين سالها تغييراتي رخ داده بود برادرها بزرگتر شده بودند. .ايلحان به فكر ازدواج بود وانتظار داشت برادربزرگتروظيفه ي خود را به جا اورده براي اواصطلاحا آستين بالا بزند .ولي داريوش تنبل وخود خواه شده بود وفقط به فكر خودش بود ديگر در كارگاه كار نمي كرد اما چون كارگاه به اسم اون بودتمام در امد رو تصاحب ميكرد وحقوق كارگري رابه برادرهايش مي داد. نزديكي هاي ظهر به مغازه مي امد وبه حسابها رسيدگي ميكرد وميرفت و به هيچ وجه نمي گذاشت برادران از ميزاد سود كارگاه مطلع شود او به صورت پنهاني در مناطق مرفه نشين شهر براي خود زمين خريده بود. برادرها هم ديگر مثل قبل كار نمي كردند ومحصولات انها ديگر كيفيت سالهاي پيش را نداشت سيروان وگودرز هنوز كوچك بودند و فقط ايلحان بود كه به كارهاي برادر بزرگتر اعتراض ميكرد وداريوش هم هر وقت با حرفهاي منطقي ايلحان روبرو ميشد تنها كاري كه ميتوانست انجام دهد اتهام زدن به او بود .ايلحان سعي ميكرد برادرهاي كوچك رو هم از حقوقشون اگاه كند وبا خودش همراه سازه اما داريوش انها رو چنان شستشوي مغزي داده بود كه حرفهاي ايلحان در انها اثر نمي كرد حرف برادربزرگ در حكم حرف پدرشان بود . داريوش به انها گفته بود ايلحان ميخواهد اين كارگاه يعني تنها يادگار پدر را بفروشد ميخواهد شما آواره كند. احترام خاك پدر را نگه نمي دارد او حق بيشتري از ما ميخواهد و... برادرهاي كوچك هم كه پدرشان را بسيار دوست داشتند سريعا خام شده وبه مقابله با او مي پرداختند . ايلحان از يك طرف به فكر اينده خود بود واز طرف ديگر دلش به حال برادرانش ميسوخت اصرارهاي او براي اخراج افغان از كارگاه راه به جايي نبرده بود. افغان درهر فرصتي كه پيدا ميكرد از كارگاه دزدي ميكرد ثانيا توليد انها پايين امده بود وجود يك كارگراضافي هيچ ضرورتي نداشت
داريوش معتاد شده بود وايلحان كه مي ديد روز به روز كارگاه در اثر بي تدبيري ها وتنبلي هاي اومشتري هايش را از دست ميدهد سهم خود را از كارگاه مطالبه ميكرد اما با توجه به اينكه سندكارگاه به اسم داريوش بود وسيروان وگودرز هم طرف او بودند راه به جايي نمي برد همچنين او نمي خواست ديگران متوجه اختلافات انها شوند وابروي خانوادگيشان برود .هرچه ايلحان سخت كوش ومغرور بود به همان اندازه داريوش موزي وخودخواه وزبان باز و باز به همان اندازه سيروان وگودرز ساده وخوش باور.ايلحان براي توسعه كارگاه از همه بيشتر زحمت كشيده بودوبيشتر از همه كار مي كرد اما سودش را كس ديگري ميبرد و برادرها هم انبوه اتهام ها را به او ميزدند
ماهها مي گذشت وهر روز وضع بدتر مي شد ديگر داريوش اشكارا در بين برادرها مواد مصرف ميكرد از قرار معلوم سيروان وگودرز هم معتاد شده بودند وشاگرد انها افغان تنها كارش اين بود كه براي انها مواد تهيه كند . انها تا نيمه هاي شب خود را نئشه ميكردند وتا ظهر ميخوابيدند .وضع واقعا غير قابل تحمل شده بود وايلحان چاره اي نداشت كارد به استخوانش رسيده بود و ...........................(داستان را هرطور خودتان دوست داريد به پايان ببريد ودر بخش نظرات بنويسيد)
داستان به اين قرار بود
خانواده اي از 4 پسر ويك پدر تشكيل شده بود .مادر خانواده مدتها پيش ازدنيا رفته بود پدر به هر دري زد تا تجديد فراش كرده وهمسري تازه اختيار كند اما هيچ زني حاضر نبود سرپرستي اين خانواده و4 پسر را به عهده بگيرد او كارگاه كوچك منبت كاري داشت ودر كار ساخت صندلي ومبل هاي چوبي بود
اما پسر ها كه به ترتيب از بزرگ به كوچك داريوش , ايلحان , سيروان وگودرز نام داشتند ( البته سيروان وگودرز دوقلوبودند ) همگي ترك تحصيل كرده و در مغازه پدر مشغول كار شده بودند . بچه هاي سخت كوشي بودند واستعداد خوبي در كار داشتند وهمين باعث شد ميزان توليدانها بالا رفت وكارگاه را توسعه دادند انها بهترين وزيباترين مصنوعات چوبي از قبيل تخت خواب انواع صندلي وميزهاي غذا خوري و... را مي ساختند ومشتري شان زياد شده بود همه چيز خوب پيش ميرفت هرچه بچه ها بزرگتر ميشدند هواي همديگر را بيشتر داشتند انها به معناي واقعي برادر بودند .خوبي واتحاد برادران نقل محافل مردم بود هر كس ميخواست مثالي از خوبي وبرادري بزند نام انها را به زبان مي اورد. با اتحاد وپشت كاري كه داشتند كل بازار را قبضه كرده بودند. وبا درامد سرشاري كه نصيبشان ميشد يك خانه وچند قواره زمين در نقاط مختلف شهر خريدند .
وقتي داريوش به سن ازدواج رسيد پدر دختري از فاميل را براي اوانتخاب كرد وبعد از مراسم عروسي در طبقه دوم خانه پدري ساكن شدند وزندگي مشترك خود را شروع كردند.
يك روز كه پدر براي آوردن الوار گردو به شهر رفته بود در راه برگشت ودر مسير روستا ماشين انها با يك دستگاه كمباين تصادف كرد وپيرمرد وراننده همراهش در دم جان باختند
بعد از مرگ پدر داريوش ضمام همه امور را به دست گرفت به كارگاه كه مدتي بود تعطيل شده بود سروسامان داد ودوباره برادرها كار خود را شروع كردند علاوه بر خودشان يك شاگرد هم داشتند به نام افغان. داريوش با توجه به رابطه خوبي كه با برادرهايش داشت رضايت انها را جلب كرد وسند خانه وكارگاه را به نام خود زد . تا مدتي رابطه شان با هم ديگه خوب بود سفره اي باز بود وهمه برادر ها استفاده ميكردند . چند سال گذشت ودر اين سالها تغييراتي رخ داده بود برادرها بزرگتر شده بودند. .ايلحان به فكر ازدواج بود وانتظار داشت برادربزرگتروظيفه ي خود را به جا اورده براي اواصطلاحا آستين بالا بزند .ولي داريوش تنبل وخود خواه شده بود وفقط به فكر خودش بود ديگر در كارگاه كار نمي كرد اما چون كارگاه به اسم اون بودتمام در امد رو تصاحب ميكرد وحقوق كارگري رابه برادرهايش مي داد. نزديكي هاي ظهر به مغازه مي امد وبه حسابها رسيدگي ميكرد وميرفت و به هيچ وجه نمي گذاشت برادران از ميزاد سود كارگاه مطلع شود او به صورت پنهاني در مناطق مرفه نشين شهر براي خود زمين خريده بود. برادرها هم ديگر مثل قبل كار نمي كردند ومحصولات انها ديگر كيفيت سالهاي پيش را نداشت سيروان وگودرز هنوز كوچك بودند و فقط ايلحان بود كه به كارهاي برادر بزرگتر اعتراض ميكرد وداريوش هم هر وقت با حرفهاي منطقي ايلحان روبرو ميشد تنها كاري كه ميتوانست انجام دهد اتهام زدن به او بود .ايلحان سعي ميكرد برادرهاي كوچك رو هم از حقوقشون اگاه كند وبا خودش همراه سازه اما داريوش انها رو چنان شستشوي مغزي داده بود كه حرفهاي ايلحان در انها اثر نمي كرد حرف برادربزرگ در حكم حرف پدرشان بود . داريوش به انها گفته بود ايلحان ميخواهد اين كارگاه يعني تنها يادگار پدر را بفروشد ميخواهد شما آواره كند. احترام خاك پدر را نگه نمي دارد او حق بيشتري از ما ميخواهد و... برادرهاي كوچك هم كه پدرشان را بسيار دوست داشتند سريعا خام شده وبه مقابله با او مي پرداختند . ايلحان از يك طرف به فكر اينده خود بود واز طرف ديگر دلش به حال برادرانش ميسوخت اصرارهاي او براي اخراج افغان از كارگاه راه به جايي نبرده بود. افغان درهر فرصتي كه پيدا ميكرد از كارگاه دزدي ميكرد ثانيا توليد انها پايين امده بود وجود يك كارگراضافي هيچ ضرورتي نداشت
داريوش معتاد شده بود وايلحان كه مي ديد روز به روز كارگاه در اثر بي تدبيري ها وتنبلي هاي اومشتري هايش را از دست ميدهد سهم خود را از كارگاه مطالبه ميكرد اما با توجه به اينكه سندكارگاه به اسم داريوش بود وسيروان وگودرز هم طرف او بودند راه به جايي نمي برد همچنين او نمي خواست ديگران متوجه اختلافات انها شوند وابروي خانوادگيشان برود .هرچه ايلحان سخت كوش ومغرور بود به همان اندازه داريوش موزي وخودخواه وزبان باز و باز به همان اندازه سيروان وگودرز ساده وخوش باور.ايلحان براي توسعه كارگاه از همه بيشتر زحمت كشيده بودوبيشتر از همه كار مي كرد اما سودش را كس ديگري ميبرد و برادرها هم انبوه اتهام ها را به او ميزدند
ماهها مي گذشت وهر روز وضع بدتر مي شد ديگر داريوش اشكارا در بين برادرها مواد مصرف ميكرد از قرار معلوم سيروان وگودرز هم معتاد شده بودند وشاگرد انها افغان تنها كارش اين بود كه براي انها مواد تهيه كند . انها تا نيمه هاي شب خود را نئشه ميكردند وتا ظهر ميخوابيدند .وضع واقعا غير قابل تحمل شده بود وايلحان چاره اي نداشت كارد به استخوانش رسيده بود و ...........................(داستان را هرطور خودتان دوست داريد به پايان ببريد ودر بخش نظرات بنويسيد)
0 نظر دهید:
ارسال يک نظر